464
حرف هایم را ذخیره می کنم برای روز مبادا
روزی که نه آرواره هایم
و نه گلویم
و نه حتی دست هایم،
توان نوشتن نداشته باشند...
+ آینده نگری!
حرف هایم را ذخیره می کنم برای روز مبادا
روزی که نه آرواره هایم
و نه گلویم
و نه حتی دست هایم،
توان نوشتن نداشته باشند...
+ آینده نگری!
مغزم را می جوند...
+ باید نفت توی گوش هایم بریزم!
سجده ی کفرم برهمن نداشت، اشتباه شد!
دست هایت را که به من بدهی
آسمانی
آبی می شود...
کسی لطفا تهم را سوزن بزند مگر بترکم!
مثه یه سیب بزرگ و تلخ شده!
گرسنمه و خوردنش دلمو بهم می زنه آشغال...
جیرجیرک ها با صدایت دم می گیرند
خفه شو لعتنی
می خواهم کفه ی مرگم را بگذارم...
از همان روزهای اتفاق عجیب
نخاع ِ احساسمان اتفاقی از وسط شکست!
انگار بزرگ تریت پیکر تراش جهان اندامت را به هم ریخته!
تا ز تن درآورم
چامه و چکامه نیستند تا به رشته ی سخن درآورم...
بی تو انگار لب هایم هر لحظه ورم می کند!
پوست می اندازد
زخمه میبنند
می ریزد!