000
از وقتی فهمیدم همیشه اول صفحه آخر کتابا رو میخونی یا دقیقه ی آخر فیلما رو می بینی، بعد لم میدی رو مبل و فاتحانه یه لبخند کج و کوله تحویل خودت میدی و میری اول قضیه که یعنی بعله ما می دونیم آخرش چیه، تصمیم گرفتم فردا که می بینمت بعد از تموم حرف های سر قهوه کلی فحش و لیچار بارت کنم و اینقد کوچیکت کنم که بشی سکه ی یه پول... اون وقت ببینم بازم فاتحانه رو صندلی می چسبی و بقیه ی قهوه ات رو می خوری یا نه؟
بعد مثل تمام بعد از ظهر های دیگه میریم سر ِ تو چشمای هم زل زدن و قهقهه های عصرانه... قبول؟ اینطوری اول و آخر قضیه رو واسه خودمون مرور می کنیم و دیگه بعدها تو ذوقمون نمی خوره...
+ زندگیم گره خورد از روزی که گفتم بند کفشهات باز است.
+ پست ثابت V