488
بوی باکرگی...
+ نوشته شده در شنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت توسط ملکه
پیاده روی
ریز ریز باران و بوی خاک نم زده ی سرخ
بوی برگ
بوی چشم های قرمز تو...
حتی یادت رفت ببوسیم
و تو
سیگار میکشیدی
و من می سوختم از حسادت که سیگار طعم لب های تو را چشید
و من...
هنوز در حسرتم لعنتی، می فهمی؟
آنقدر سریع که وفت نکردم درست ببینمت
بیرون رگبار بود ...
دماوند!
تو
من!
+ تف به این همه تیره روزی!
و گاهی احساس می کنم
تو آدم نیستی
ف
ر
ش
ت
ه!