000

از وقتی فهمیدم همیشه اول صفحه آخر کتابا رو میخونی یا دقیقه ی آخر فیلما رو می بینی، بعد لم میدی رو مبل و فاتحانه یه لبخند کج و کوله تحویل خودت میدی و میری اول قضیه که یعنی بعله ما می دونیم آخرش چیه، تصمیم گرفتم فردا که می بینمت بعد از تموم حرف های سر قهوه کلی فحش و لیچار بارت کنم و اینقد کوچیکت کنم که بشی سکه ی یه پول... اون وقت ببینم بازم فاتحانه رو صندلی می چسبی و بقیه ی قهوه ات رو می خوری یا نه؟

بعد مثل تمام بعد از ظهر های دیگه میریم سر ِ تو چشمای هم زل زدن و قهقهه های عصرانه... قبول؟ اینطوری اول و آخر قضیه رو واسه خودمون مرور می کنیم و دیگه بعدها تو ذوقمون نمی خوره...

+ زندگیم گره خورد از روزی که گفتم بند کفشهات باز است.

+ پست ثابت V

573

تکامل بسیار خلاق است

این گونه است که ما زرافه داریم...

572

بوی تن تو لای باران می زند به ریه هام

لعنتی

این را هم مسموم کردی...

000

پاهایت را بگیر آن طرف تر

لعنتی این باغچه ی من است که ادرارت ریشه اش را سوزانده

به قول او

رفاقتمان از آغاز هم بوی ادرار تو را میداد...

بگیر آن طرف نارفیق

اینجا زمان، عقیم است...

+ پست ثابت IV