483
خدا هم دیگر حرفی برای گفتن ندارد...
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۴ فروردین ۱۳۸۹ ساعت توسط ملکه
تو چه بی صدا خائنم خواندی و بهانه ها را چیدی
و رفتی...
که حتی تاریخ هم افسانه ی لب هات را
یادش رفت...
ســرما، شب و پا به پای آدم برفی
در آن شب سرد برف ریزان، تا رفت
من مـاندم و شـانه های آدم برفـی
پاهایم را ببرم یک گوشه ای بیندازم که اینقدر سمتت نکشند...
شاید به روی خودم نمیارم
اما
همه ی وجودم
آتیش میگیره...
+ انگار یکی با مشت و لگد کتکم زده!