483

خدا هم دیگر حرفی برای گفتن ندارد...

482

من خط کوفی نداشتم

تو چه بی صدا خائنم خواندی و بهانه ها را چیدی

و رفتی...

481

تمام پنجره های این قطار را آجر چیده اند...

480

آنقدر نیامدی

که حتی تاریخ هم افسانه ی لب هات را

یادش رفت...

479

می لــرزم و هم دمــای آدم بـرفـی

ســرما، شب و پا به پای آدم برفی

در آن شب سرد برف ریزان، تا رفت

من مـاندم و شـانه های آدم برفـی

 

478

تو

توی دنیات چی داری؟

477

میخواهم

پاهایم را ببرم یک گوشه ای بیندازم که اینقدر سمتت نکشند...

475

صدات که پشت تلفن می لزره و اشکات می ریزه

شاید به روی خودم نمیارم

اما

همه ی وجودم

آتیش میگیره...

+ انگار یکی با مشت و لگد کتکم زده!

474

کار دارم

زیاااااااااااااااااااااااااااااااااااااد...

احساس می کنم حالا عید داره بهم می رینه!

473

ریدم به این عید!