570

اسطرلاب چشم هات

گیر کرد لای تابع های دفتر ریاضی ام

و دنباله ی موهایم گره خورد به نسبت طلایی انگشت هات...

569

برگرد

اینجا آنقدر تنگ است

آنقدر خفقان است

که دست های بزرگ من طاقت احساس گندت را ندارد...

تا دیر نشده و روی دستم نمانده ای

برگرد!

568

چشم های تو از همان اول هم خائن بودند

از همان وقت که سیب های مرا می دزدییدی و به کلاغ ها می دادی...

567

تو را می بینم

بوی تمام لاک های سرخابی می زند توی ریه هام

بر می گردم و تا صبح بالا می آورم...

566

احساس یه تیکه گه سرگردون رو دارم تو چاه دستشویی...