انگار آدمکی بودم

توی یکی از این گوی های بلوری که هی روی سرشان برف می بارد

و چراغشان شبرنگ می شود

و هی از بغل دستی شان را لبهای آن چنانی میگیرند...

چقدر غمگینند این آدمک های نیمه جان!